چهارشنبه 14 دی 1390

توراگفتم نگفتم!

   نوشته شده توسط: ناتانائیل    

حدیث قدسی نبوی

هیچ بنده ای با چیزی محبوبتر از واجبات به من نزدیک نمی شود بنده همواره با کارهای مستحب به من نزدیک می شود اما آن جا که دوستش می دارم و چون محبوب من شد گوش او می شوم که با آن می شنود و چشم او می شوم که با آن می بیند و زبان او می شوم که با آن سخن می گوید و دست او می شوم که با آن قدرت می کند.

 

تو را گفتم  نگفتم؟

تو را ای چشم یادت هست  می گقتم

ببین آیات پاک مهربانی را

شقایق را تماشا کن

نظر بر آسمان افکن

فراموشت نگردد کهکشان راه شیری  خوشه  پروین و پرواز کبوتر ها

نگفتم من نگاهت  مهربان باشد

گره از ابروان بسته ات وا کن  نهال دوستی بنشان

تو را ای گوش یادت هست  می گفتم  صدای آه می آید

نگفتم من سکوت مردمان را هم شنیدن رسم زیبایی ست

نگفتم ناله های نیمه شب ها

با مناجات سحر پیوند خواهد خورد

نگفتم من نیوشا شو

سروش عاشقی از عرش می آید

تو را ای لب  نگفتم من سلامی  کن

به  لبخندی  گره از ابروان وا کن

کلام مهربانی را تو احیا کن

نگفتم بوسه ای بر دست های خسته ای بنشان

نگفتم در هیاهوی هجوم کینه خود را بسته دار ای لب

زبان سرخ گفتم من کلام مهربانی بر تو بس زیباست

نگفتم جان تو جان سرسبزم

نگفتم با تو پیمان الستی با خدا بستم

نگفتم واژه دشنام را دیگر به دور افکن

توبا هریک سلام و هر دعا تطهیر خواهی شد

نگفتم ای رگ گردن نگفتم زیر بار حرف ناحق  خم مشو هرگز

تو را ای شانه من گفتم

که باید تکیه گاهی بر سری با گریه های نیمه شب باشی

تو را گفتم قدم های یتیمی برتو یعنی شیعه عاشق

نگفتم بار مردم را پذیرا باش

تو را ای دست یادت هست می گفتم

شکسته بال قمری را دوایی نه

به آبی تکه نانی یا کریمی راپذیرا شو

تو نشکن بازوان سبز و زیبای درخت و قامت گل را

خدایی دست مردم را تو حرمت نه

که کار قفل و زنجیر و قفس  کاری خدایی نیست

تو را ای دل نگفتم مهربانی کن

ببخشا رحم کن با مردمان زین پس مدارا کن

نگفتم عاشقی  رسم خوشایندی ست عاشق شو

تو را گفتم نگفتم دلبری آیین خوبان است

نگفتم دل اگر بردی نگاهش دار

امانت دار پاکی باش

نگفتم دل شکستن کار خوبی نیست

نگفتم عاشقی را پیشه ات فرما

نگفتم من که دلگیری

رسوم رهروان راه پاکی نیست

تو یادت هست می گفتم عزیزم آسمانی باش

و با اهل زمین آیین مهر جاودانی بند

نگفتم دین به جز عشق به خوبی نفی زشتی نیست

نگفتم مردمانی را که با ما یا برادر یا که هم نوعند حرمت دار

تو را ای عشق من گفتم خدایی شو

تو بند این زمین از پای خود وا کن

پریدن تا خدا اندیشه ات باشد

تو را ای سینه  من گفتم گشایش  هدیه  پاک خداوندی ست

نگفتم ذکر لب ها می رود تا عرش

تو را گفتم که در تنگی گشایش های بسیار است

نگفتم در دل هر رنج و سختی راحتی پیداست

تو فارغ گر شدی از غم هزاران شکر او را بر زبان آور

و با رغبت خدایت را عبادت کن

تو را ای پای خوبم من تو را گفتم

قدم در راه خوبی نه

تو را گفتم که را بی خدا آغاز پایان است

نگفتم من فرو افتادگان را هم خدایی هست

سرآغاز بدی پایان خوبی هاست

بخواه از او که روشن سازد این راه رسیدن تا خودش با نور

تو را ای نفس یادت هست می گفتم

که با یاد خدا آرامشت را ارمغان آور

رضایت را مهیا کن

که راضی می شوی از او

 و راضی می شود از تو

گوارایت کنون وارد شدن در وادی خوبان

نگفتم من تو را ای جان

از این پس لایق تقدیم جانان شو

تو را ای من ببینم خوب یادت هست می گفتم

که عالم محضر پاک خداوندی ست

و عصیان تا به کی وقتی که می بیند تو را آن خالق بینا

نگفتم من تو را ای من قسم بر روز روشن

بساط این منیت را به دور افکن

ز جا برخیز و بنیان حجاب از دیده ها برکن

که بی تو

با دو چشم دوست دیدار جهان آغاز زیبایی ست

شنیدن با دو گوش از جنس او

زین پس نوای زندگانی شاد و روح افزاست

اگر دستم شود دستش

که بالاتر از هر دستی ست

دگر باری به روی این زمین و خسته ای  بی کس نخواهد ماند

خدایی سینه ای از جنس او جای تمام مردم دنیا

و قلبی از نژاد عشق او کارش نثار مهر و خوبی

در رگ و اندیشه زیبای انسان ها ست

که با پای خدا جز راه خوبی نخواهد رفت

کنون ای روح زیبا

یادگار و راهنمای خالقم درمن

بیا و این من سرگشته را در یا ب

تو زیبا کن مرا بی من

به چشم و گوش ودست و قلب من رنگ خدایی زن

خلیفه بودنش را یاد من آور

دل و اندیشه و کردار من زین پس خدایی کن

خلاصه

روح زیبای خدا در خاک سرد و تیره

زین پس مرحمت فرموده

این مخلوق اشرف را

تو آدم کن

کیوان شاهبداغی

 

 

 

 

 


پنجشنبه 1 دی 1390

ای نزدیکتر از رگ گردن!

   نوشته شده توسط: ناتانائیل    

خدایا

زمانی که خلقم کردی خندیدی و احسنت گفتی
چه کوچک بودم من که فکر کردم به من می گویی غافل از اینکه به روحی که در من دمیدی گفتی
و چه کوچکتر شدم وقتی با شیطان کوچک همقدم شدم.
براستی چه شد که از بهشتت رانده شدم؟
اما شکر شکر که دلم راپیش تو جا گذاشتم 
ای نزدیکتر از رگ گردن!

یا نور


شنبه 18 تیر 1390

دیدار با خدا

   نوشته شده توسط: ناتانائیل    

 

باورم نبود به سفر عشق می رم  حتی تا لحظه ی آخر بخاطر همین هر لحظه هر جا هر کسی رو میدیم دلشو رونه ی مدینه می کردم  شاید شاید که باورم شه .

و بالاخره 

...من رفتم ..رفتم ؟! نه  رفتیم ....

راستش بردنمون تا

مدینه

تا شهر رحمت العالمین

تا شهر گنبد خضرا

تا شهر محمد(ص)

اما نه فقط شهر محمد (ص) که شهر نور و چراغ و چراغ و مهربانی  ...بود به

مدینه

شهر بی نور بقیع

به سکوت

به دلتنگی و غربت رفتیم.

به آسمان بقیع رفتیم .و چقدر آسمان بقیع به زمینش نزدیکه که انگاری فرقی نیست بین آسمان و زمین .

گشتم ولی ...

و چقدر دلتنگ شدیم که  مسافران مکان ندیدن بقیع رو سکوت بقیع رو.... غربت بقیع رو ندیدن .

و انگاری چراغ های بازار  مدینه چشم نواز تر بود....

یابن الزهرا

شرمنده ایم  جای همه ی اونهایی که اومدن و ندیدین .

جای همه ی اونهایی که بودن و نشنیدن .

جای........................

یابن الزهرا.............بودی آقا؟؟..وای بر ما ...دیدی آقا .

آخ که چقدر مدینه سوخیتم .نه فقط از وهابیون و اهل سنت که از شیعیان علی !!!!و وای بر شیعیان و وای بر ما.که ازغم تنهایی علی و فرزندان علی راحت گذر کردیم....

ودوباره با خود تکرار کردیم کاش جای همه بودیم جای همه ی زبانها بودیم که تو را می خواندیم .جای همه ی چشم ها که مهدی تو را به انتظار می نشستیم ...

 از مدینه به مکه وارد شدیم  .

                                                                         

به کعبه که رسیدیم در آغوش خدا بودیم بر خلاف تصورمان که کعبه  دست نیافتنی و عجیب و دور از ذهن می نمود

کعبه صمیمی و ساده بود با تمام عظمتش ....

در راه عشق باید با عاشقان همراه بود که خدا از این نعمت هم محروممان نکرد (ل ی ل ا)

خدایا شکرت بخاطر همه ی بنده های عاشقت

خدایا شکرت بخاطر همه ی خداییت

خدایا شکرت بخاطر همه ی.....  

نوشته های زیر از (کتاب تحلیلی از مناسک حج )دکتر علی شریعتی برداشت شده که لحظه های به یاد ماندنی سفر رو برام  جاودانه کرد.  

خدا

خدا، تنها كس هر كسی است. خدا را به روشنی و صراحت صبحی كه دارد در برابر چشم های منتظرم طلوع می كند، حس می كنم، می بینم، دست های لطیف و حمایتگرش را بر روی شانه هایم لمس می كنم و از این لطف و مهر كه به این بنده ی حقیر و بی ارج ارزانی داشته است، غرق هیجان و خجلتم. راستی كه این خدا چقدر مهربان و فهمیده و بازیگر است!.. اگر تنهاترین تنهاها شوم، باز خدا هست. او جانشین همه نداشتن ها است.

خدا مجموعه ای از تمامی ارزش های متعالی مطلق است. ارزش ها مقدسات انسانی و فضیلت های اخلاقی و ماورایی است كه انسان فارغ از اندیشه ی سود و زیان، در قبال آنها سر تكریم و تقدیس فرود می آورد و برایشان حرمت و قداست قائل است... و مجموعه این ارزش ها است كه اخلاق را می سازد.. بنابراین ارزش ها یعنی: معنای وجودی انسان و كمالاتی كه معیار های تكامل انسان اند. خدا مجموعه ی همین ارزش ها است. ارزش های مشترك میان انسان و خدا! با این تفاوت كه در انسان نسبی است و در حال تكامل، و در خدا مطلق و مجرد.

خدا همان نیرویی كه حركت را در هستی ایجاد می كند و به هستی جهت می بخشد.. طبیعت، وجودی كه خودآگاهی دارد و آن خودآگاهی را كه در خود طبیعت وجود دارد، خدا می نامیم.

بهترین تفسیر را امام محمد غزالی در مورد الله اكبر كرده كه می گوید: معنی اش این است كه خدا بزرگتر از آن است كه به توصیف آید و بهترین لفظی كه برای خدا بكار می رود كلمه ی هو (او) است كه در این كلمه فقط وجود، وجود دارد و چگونگی را بیان نمی كند...

به عقیده ی من شعار "انا لله و انا الیه راجعون" كه به صورت شعار مرگ درآمده، شعار حیات است. این فیه نیست، الیه گفته. ما در خدا باز نمی گردیم، به سوی خدا باز می گردیم. خدا در بی نهایت مطلق است، پس ما به خدا باز می گردیم، یعنی بازگشت و حركت ما به سوی تكامل مطلق و ابدیت، ابدی و لایتوقف است. خدا، جهت است، منزل نیست و منتهی الیه اش بی نهایت است. پس حركت ما به سوی او یك حركت بی نهایت است.

اسلام وارونه

هیچ رسالتی را در رشد اجتماعی خودآگاهی، حركت، مسئولیت، آرمان خواهی انسانی، بینش اجتماعی، روح عدالت جویی و عزت طلبی و بالاخره واقعیت گرایی و طبیعت نگری و سازگاری با قدرت مادی و پیشرفت علمی و سازندگی و مدنیت و روح پیكار جویی فكری و گرایش مردمی، مترقی تر و در عین حال آگاه تر و نیرومندتر از مكتب توحید ابراهیمی در رسالت محمد (ص) ـ اسلام ـ نمی شناسم. و در عین حال، هیچ رسالتی را نمی شناسم كه به اندازه اسلام در راه انحطاط پیش رفته باشد و در میان آنچه بوده با آنچه شده است، فاصله ای را تا حد تناقض طی كرده باشد.. میزان انحراف هر حقیقتی را باید در سرگذشت خود آن حقیقت اندازه گرفت و با خط سیر نخستینش و نقطه ی آغاز حركتش سنجید... متعالی ترین مكتب فكری و مترقی ترین رسالت انسانی به منحط ترین مكتب و منفی ترین رسالت در جهان بدل گشت. به تعبیر علی (ع): "لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا" اسلام را چون پوستین وارونه پوشیده اند!... همچنان كه تشییع، مترقی ترین تجلی رسالت اسلام است، در این وارونه سازی، طبیعی است كه به صورت منحط ترین جلوه های فعلی آن گردد.

اصول اسلام

برخلاف آنچه كه از كودكی در گوشمان می خوانند و اصول اسلام را می گویند سه تا است : توحید و نبوت و معاد. و اصول مذهب دو تا: عدل و امامت، تشییع فرقه ی اضافی نیست و عدل و امامت دو اصلی نیست كه شیعه به اصول اسلام بیفزاید! اصول مذهب در كنار اصول دین و اسلام حرفی بی معنی و بسیار زشت و محكوم است. این محكوم اعلام كردن و منفور ساختن عقیده خود ما در دنیا است كه اسلام اساسا بر اصل امامت به معنای حكومت حق و بر اصل عدل به معنای برابری بشری مبتنی است. تو كه می گویی اصول اسلام سه تا است، بگو و سپس خاموش باش! وقتی ادامه می دهی كه : و اصول مذهب شیعه دو تا... یا می خواهی بگویی اسلام دین ناقصی است و تشییع نقص آن را تكمیل می كند یا می خواهی بگویی تشییع یك چیز ساختگی است كه دو تا اصل بر اسلام زیاد كرده است... اگر مردم از مسیحیت، از مذهب زرتشت، از مذهب بودا و از مذهب یهود به اسلام می گرایند، به خاطر توحید و نبوت و معاد نیست، چون این هر سه در مذاهب دیگر نیز بود... لابد خواهید گفت آ اصول در ادیان سابق تحریف شد، آری! مگر در اسلام هم نشد؟.. پس این دو اصل ـ عدل و امامت ـ نه تنها جزء اصول اسلام، بلكه اصول خاص اسلام است.. تشییع با وفاداری به دو اصل عدل و امامت در اسلام ـ كه تمام مسائل شیعه از این دو اصل منشعب می شود ـ كانون آمال و ایده آلهای مردمی شد كه از جور حكومت و ظلم طبقات رنج می بردند...

انسان

نهالی است كه در زیر نور ایمان و هوای فرهنگ و بر روی خاك ملیت خویش  می روید و ریشه در عمق تاریخ خویش می دواند و از ذخائر تجربه ها، عاطفه ها، ارزش ها، عشق ها و ایمان ها، شكست ها و پیروزی ها، و خلاصه، ساخته ها و اندوخته های عقلی و علمی و احساسی و هنری و ادبی و آرمان نسل ها و عصرهای مستمری كه تا آن سوی تاریخ می رود و به خلقت نوعی خویش می پیوندد، تغذیه می كند...

موجودی است كه آگاهی دارد (به خود و جهان) و می آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می ورزد و می پرستد و انتظار می كشد و همیشه جویای مطلق است...

انسان خداگونه

خدا لایموت است و انسان هم پیمانش، حامل روحش و صاحب رسالتش و بالاخره جانشینش در این طبیعت معنا دار و مقدّس كه آینه ی قدرت و خردمندی و زیبایی خداست و پیكره ای است زنده و خودآگاه كه بر سنت های خدا می گردد و میروید و می پرورد و میزید و میزاید و در دل هر ذره ی خاك تیره اش آفتابی می تابد و بر زبان هر سنگریزه اش دفتر هر برگش و نطق آب و نطق خاك و نطق گلش سخن عشق می رود و شعر خدا می تراود و نه لشی است بی روح و بی شعور و نه توده ای بی معنا و بی هدف، سرد و سیاه از عناصر باطل و عبث، كه امواجی گونه گون و بی شمار از اقیانوس بیكران و بی انتهای یك حقیقت آینه ای پاك و وفادار از آیات یك روح، یك شعور، یك وجود، كه سرچشمه ی زاینده و تابنده ی حیات است و حركت و زیبایی و آگاهی و ارزش و كمال و... تمامی آنچه به جهان روح می بخشد و به بودن معنا و به انساتن ارزش و به زندگی مسئولیت و به حركت جهت... و با خدایی آنچنان و در جهانی اینچمین. انسان این خداگونه ی آزاد و آگاه و آفریننده كه فرشتگان همه در پایش به سجود افتاده اند و زمین و آسمان و هرچه در این میانه است مسخّر اویند كه حقیقت و زیبایی و خیر را به نیروی دانش و هنر و اخلاق صید می كند كه عظمت را می ستاید و ارزش ها را می پرستد و آزادی را می جوید و از جهان آگاهی به خودآگاهی و از آن به خداآگاهی می رسد و آنگاه از روزمرگی به ابدیت و از كثرت به وحدت و از نمودها به بود و از دنائت گرایی دنسا در نگریستن و اندیشیدن و انتخاب كردن و رفتن و زیستن و بودن به درونگری و بلندگرایی آخرت و از معاش به معاد و از شرك به توحید... با روح خدا نفس می كشد و فطرت خدایی دارد.

 

بازگشت به قرآن

بازآوردن قرآن، از قبرستان به شهر، تلاوت آن از این پس، برای زندگان! و فرود آوردن قرآن از بالای رف (طاقچه) و گشودنش در پیش روی درس.. قرآن را نتوانستند نبود كنند، بستند و كتاب را یك شیئی متبرك كردند. آن را دوباره كتاب كنیم و كتاب خواندن! كه قرآن یعنی كتاب خواندن است...

ما برای شناخت خود باید به سرچشمه های قدیمی مان رو كنیم، اما نه به عنوان تحقیق مستشرقانه و فاضلانه و متكلمانه، بلكه باید به عنوان روشنفكری متعهد به سراغ گذشته برویم... ما نمی خواهیم تحقیق كنیم كه بای بسم الله قرآن در ذهنمان چه را تداعی می كند بلكه می خواهیم ببینیم این پیامی كه در تاریخ آن همه حركت ایجاد كرده و می كند چیست؟ مؤمن قرآن را می بندد و می بوسد و بر تاقچه می گذارد و كتاب را به صورت شیئی مقدس در می آورد اما روشنفكر به عنوان اینكه كتابی دینی است نفی اش می كند! باید به قرآن بازگشت تا مغز اسلام و تاریخ اسلام را مستقیما بشناسیم و بیوگرافی شخصیتی را كه نام اسلام را بر خود دارد دریابیم و چهره ی واقعی مذهب را از میان این چهره های دروغینی كه سه قرن یا بیشتر است در اذهانمان تصویر كرده اند پیدا كنیم و این ماسك ها را بشكنیم و اسلام بی ماسك و راستین را باز شناسیم و برای این همه به آگاهی و تعهد و ایمان نیازمندیم...

 

استطاعت

استطاعت به معنای ثروتمند بودن یعنی تمكن مادی ای كه ما می فهمیم نیست، بلكه استطاعت یعنی توانایی انجام یك عمل، نه تنها در حج، در نماز خواندن، روزه، درس خواندن، زندگی كردن و در هر عمل روزانه ای كه انجام می شود، كه در اعمال اقتصادی، بهداشتی و بدنی نیز استطاعت، شرایط اجتماعی و امكانات مطرح است. استطاعت خاص حج نیست كه تا درباره ی حج صحبت می كنیم، تصور عموم این باشد كه خاص طبقه ی ثروتمند است. معنای استطاعتی كه برای ما توجیه كرده اند كه مستطیع یعنی پولدار، غلط است. بنابر این چون مستطیع باید به حج برود، پس پولدارها به حج بروند. نه! استطاعت تنها شرط حج نیست، شرط هر عمل انسانی و مذهبی در زندگی ما است. یعنی همینطور كه من باید از لحاظ بدن بتوانم كاری را انجام دهم، امكانات مادی و اقتصادی من هم موجود باشد، نه آنكه وقتی پولدار شدم، برای تشكر از خدا بروم مقداریش را در حج خرج كنم!... درصورتی كه "من استطاع الیه سبیلا" یعنی هر كس كه راه پیدا كرد باید بیاید، مگر جلویش بند باشد، راهش بند باشد. مستطیع یعنی كسی كه توانایی آمدن داشت، هر كه توانست بیاید، بیاید...

مستطیع بودن، یعنی توانایی حج داشتن، نه پول دار بودن. حج، مالیات بر ثروت نیست، وظیفه است. وظیفه ای چون نماز و استطاعتش شرطی عقلی. چون استطاعت انجام هر وظیفه ای!

حج

در لغت به معنای آهنگ، قصد، یعنی حركت و جهت حركت نیز هم.. حج: جاری شو! حاج: قصد كننده.. حج، به كعبه رفتن نیست، از كعبه رفتن است... 

مقدس ترین سنت جمع مسلمانان است.

در یك نگرش كلی، سیر وجودی انسان است به سوی خدا، نمایش رمزی فلسفه ی خلقت بنی آدم است و تجسم عینی آنچه در این فلسفه مطرح است و در یك كلمه، حج "شبیه" آفرینش است و در همان حال، شبیه تاریخ و شبیه توحید و شبیه مكتب و شبیه امت... و بالاخره نمایشی رمزی است از آفرینش انسان و از مكتب اسلام كه در آن كارگردان خدا است و زبان نمایش، حركت و شخصیت های اصلی: آدم، ابراهیم، هاجر و ابلیس. و صحنه ها: منطقه الحرم و مسجد الحرام، مسعی، عرفات، مشعر و منی. و سمبول ها: كعبه و صفا و مروه و روز و شب و غروب و طلوع و بت و قربانی. و جامه ی آرایش: احرام و حلق و تقصیر.. و نمایشگران: این عجیب تر است. فقط یك تن، تو! فقط یك قهرمان هست و آن انسان است...

 

 كنون هنگام دیدار رسیده است،لحظه ی دیدار است.ذی حجه است،ماه حج،ماه حرمت،شمشیرها آرام گرفته اند و شیهه ی اسبان جنگی

 و نعره جنگجویان و قداره بندان در صحرا خاموش شده است.جنگیدن،كینه ورزی و ترس،زمین را،مهلت صلح،پرستش و امنیت داده اند،خلق

با خدا وعده ی دیدار دارند،باید در موسم رفت،به سراغ خدا نیز باید با خلق رفت


صدای ابراهیم را بر پشت زمین نمی شنوی؟(( و اذن فی الناس بالحج!یاتوك رجالا و علی كل ضامر یاتین من كل فج عمیق))


موسم است.هنگام در رسیده است.به میعاد برو،به میقات!ای بازخوانده ی خداوند لحظه ی دیدار است!موسم است،میقات است


ای لجن با خدا دیدار كن!


ای كه زندگی، جامعه، تاریخ، تو را ((گرگ)) كرده است یا ((روباه)) یا ((موش)) و یا ((میش))


موسم است،حج كن!به میقات رو،با دوست انسان،آنكه تورا انسان آفرید وعده ی دیدار داری


از قصرهای قدرت،گنجینه های ثروت و معبدهای ضرار و ذلت و از این گله ی اغنامی كه چوپانش گرگ است،بگریز.نیت فرار كن.خانه ی خدا

را،خانه ی مردم را، حج كن.

 

حج، تجسم عینی توحید و اسلام... در یك كلمه، سنتی در كنار سنت های دیگر نیست و همچون توحید، زیربنای همه ی عقاید است.. تجسم نمایشی و عینی و رمزی مجموعه ای است كه اسلام نام دارد، در همه ی ابعادش...

برای شناختن حج باید ابراهیم را شناخت و برای شناختن عمل ابراهیم و انقلاب او در تاریخ بشر، باید بت پرستی را شناخت و توحید را...

آنچه كه از حج فهمیدم سه اصل است: اتصال، اجتماع، اصل حركت منظم یا مهاجرت برای یك آرمان است... اتصال ابراهیمی را بر روی محور حج می توانیم درك كنیم.. در طول تاریخ حوادثی پیش می آید كه این جریان تاریخی را، این ریشه ی معنوی نهضتی را كه به همه ی نسل ها روح و شخصیت می دهد و این نسل ها برای اینكه شخصیت انسانی بگیرند باید به این ادامه ی تاریخی و فكری و معنوی خودشان متصل باشند تا از آنجا روح و فخر و معنویت و مایه بگیرند قطع می شود یا قطع می كنند... اتصال یعنی هر سال و هر نسل علیرغم حوادث زمان.. هر كس لااقل یك بار قطعا در زندگی اش برود در جایگاه اصلی و پر خاطره ی این نهضت بزرگ و سرچشمه ی تاریخ مذهبی عظیمش پیوند و اتصال خود را با گذشته ای كه باید ادامه ی آن گذشته باشد تجدید كند و این عمل هر سال پاسخ شدیدی است و مقاومتی است در برابر گسستن زنجیر اتصال شخصیت معنوی ما...

اصل دوم: اجتماع.. یعنی همه مكان خود را ترك كنند و در جایی با هم تصادف فكری كنند.. در دنیا كنگره خیلی فراوان است، اما این تجمع با همه ی تجمع های دیگری كه در دنیا بوده و هست فرق دارد... در اینجا ملت ها و توده ها، بی نماینده، مستقیم، خودشان به میعادگاه می آید، هر انسانی به نمایندگی خود و جامعه اش اینجا دعوت شده و حاضر می شود..

اصل سوم: حركت و مهاجرت.. از اولی كه انسان برای رفتن به حج آماده می شود، درحال حركت است.. هیچ توقفی نیست نه عملا و نه نظرا.. تا از اینجا وارد می شود، خود حج، طواف، میقات.. این تحرك دائم كه از آغاز یادآور تحرك ابراهیم در راه مبارزه با بت پرستی است و احیاء توحید و استقرار عدالت در تاریخ بشری. همچنین یادآور تحرك و تلاش های انسان بی امید اما پیروزمندی كه هاجر باشد در راه نگهداری ادامه دهنده ی نهضت ابراهیم و دین اسلام دین هجرت است... آهنگ این خانه كردن یعنی ترك زندگی ای كه همچون یك زندان هر كسی را در درون خویش زندانی كرده است و این اول یك هجرت است. پس خود حج یك نوع مهاجرت است...

 

مسئله ی حج مسئله ی عجیبی است. مسئله ای كه هیچ كس حق ندارد بگوید معنی اش این است و از طرفی هیچ كی حق ندارد بگوید كه این مراسم فاقد یك فلسفه و معنایی است!... حج. مجموعه ای از اشاره ها است كه هر كس به میزانی كه اشاره را بهتر می فهمد حج را بهتر می شناسد. بنابراین ما باید درباره مراسمی كه در حج انجام می دهیم و اعمالی كه انجام می دهیم بیاندیشیم و تفكر كنیم كه اینها چیست، چه معنای دارد و چرا هست؟.. مسئله ی حج مسئله ای است كه بر می گردد به آدم و ابراهیم و هاجر و از ابراهیم و هاجر تا محمد آخرین پیغمبر نبوت های به حق دین اسلام و از پیغمبر می رسد به بشریت تا انتهای زندگی انسان. و همه ی این تاریخ در مراسم حج نمایش داده می شود.. وقتی می شود حج را فهمید كه فلسفه ی انسان را در اسلام فهمید كه به انسان و به تاریخ انسان چگونه نگاه می كند؟...

حج عبارت است از یك دعوت به وحدت، هر سال و هر نسل.. میعادگاه هر سال و هر نسل مسلمانانی است كه در طول تاریخ، عوامل متغیر و دشمن های حتی متضاد با هم می خواسته اند قدرت بزرگ آنها را متلاشی كنند... حج، به معنای زیارت خانه نیست، در خود لغت حج، یعنی حركت كردن به سوی او ، یك مفهوم متحرك و درحال حركت دائمی نهفته است...

 

 

حجر الاسود

این سنگ، رمزی از دست است، دست راست خدا: ألحجر الأسود یمین ألله فی أرضه! برای پیمان بستن با خدا.. كه ید ألله فوق أیدیهم!

این دست خدا است، بت نیست كه بپرستم، سنگ است مثل هر سنگ دیگر. اما این را نشانه گذاشتند، هر سنگ دیگری كه می گذاشتند همین بود. بعضی ها می گویند از لحاظ شیمیایی جنسش چیست، از بهشت آمده یا از زمین؟ آقا! چیزی را كه ابرهیم گذاشت جنسش چیست؟ چیست مگر جواهر فروشیه؟ این اشاره یا بوسیدن یا بیعت كردن یعنی من دست دیگری را نمی بوسم اگرنه مشركم ، با دست دیگری در جهان بیعت نمی كنم.. اگر نفهمیم، اعمال بت پرستانه ای انجام می دهیم.. حجر الاسود یك چیز اشاره ای است، هیچ نیست، هیچ تقدسی ندارد، هیچ اثری روی ما ندارد، یك چیز رمزی است. در بت پرستی هم خود بت یك وسیله است. برای همین هم هست كه ما در حجر الاسود ، چه ببوسیم چه دست برنیم و چه از دور اشاره كنیم، احساس اینكه من دارم دست خدا را به بیعت می فشارم، كافی است. اینكه این سنگ را اسم گذاشته اند، برای این نیست كه این دست خدا است بلكه برای این است كه همه ی ما احساس كنیم كه روی یك دست دست گذاشته ایم.. می خواهد این را بگوید كه من و برادرانی كه الآن به هزاران بیعت دیگر گرفتاریم و من و كسانی كه هزار سال است دشمن هم هستیم بر یك دست بیعت می كنیم و برای اینكه چنین عملی تحقق عملی محسوس پیدا كند، یك نشانی گذاشته اند. این نشانی چیست؟ هیچ، نشانی است، همان اندازه نشانی است كه فلشی مطب دكتر را نشان می دهد، بیش از آن هیچ ارزشی ندارد. البته اگر آن فلش نباشد، من مطب را گم می كنم و بیمار می مانم ولی آن، مرا به مطب هدایت می كند اما خود فلش اصالتا چیست؟ هیچ. جهتش ارزش دارد نه خودش. خودش مثل هر سنگ دیگری است كه در كوه ها است، اعتباری است نه اصالی.

 چاه زمزم

چاه زمزم در آنجا (داستان هاجر) به عنوان نخستین كمك تقدیر و ادامه ی این نهضتی (نهضت ابراهیمی) كه باید از اینجا آغاز شود گشوده می شود... بینش اسلامی ابراهیمی می خواهد نمونه ای از توكل مطلق و عاشقانه انسان را در برابر اراده ی خدا نشان بدهد. نیز می خواهد بینش دیگری را كه می گوید: كوشش در زمین و در زندگی مادی برای به دست آوردن قدرت و رفاه و ثروت و نعمت مادی نیز وظیفه ی انسان است و با عشق و توكل منافات ندارد، نشان بدهد. برای همین هم هست كه هاجری كه می پذیرد بچه اش را وسط این گودی بگذارد، هاجری كه مظهر توكل عاشقانه به خداوند است، بلافاصله آنجا نمی نشیند تا منتظر مائده زمینی و آسمانی خداوند شود، بلند می شود و در كوه های اطراف به تلاش در جستجوی آب برای فرزندش می پردازد. اما پس از این تلاش، و پس از این دویدن از این كوه به آن كوه، در جستجوی آب، آب پیدا نمی كند ولی می بینید كه در زمزم آب جوشید. یعنی جایی كه نقطه ی عشق و نقطه ی توكل مطلق است، نه انتهای كوشش مادی هاجر، اما نه پیش از كوشش مادی هاجر، بلكه بعد از كوشش و سعی هاجر، نه به كوشش آن آب را به دست آورد بلكه پس از كوشش، به توكل و عشق آب به دست آمد و این یك نوع جهان بینی را تفسیر می كند...

احرام

حرام كردن، مصدر است. و اینجا (در حج) اسم، آن هم اسم یك نوع جامه. دوتكه: تكه ای بر دوش و تكه ای بر كمر، یك رنگ، سپید، بی دوخت، بی طرح، بی رنگ، بی هیچ نشانی، بی هیچ اشاره ای به اینكه تویی، به اینكه دیگر نیستی. جامه ای را كه همه می توانند بپوشند...

در احرام آمدن: یعنی برابری ای را كه مرگ، به هر حال، بر ما تحمیل می كند، پیش از آن كه بمیریم، در زندگی و در خودمان تجسم ببخشیم. و آن صفات و نشانه ها و علایمی را كه در طول زندگی و وراثت خانوادگی به دست آورده ایم و خیال كرده ایم جزء وجود ما و لاینفك است، در میقات بریزیم و همه فقط انسان شویم و دیگر هیچ.

 


چهارشنبه 4 خرداد 1390

مدینه هنوزم باورم نیست

   نوشته شده توسط: ناتانائیل    


"لیس کمثله شی"

تو به هیچ مانند هستی و

همیشه یک هیچ هست

که می شود از پله های نیلوفرانه ی آن بالا رفت و دانه های اندیشه چید.

تو به هیچ مانند هستی

و

انگاری همه ی بود ها و هست ها به سوی تو هیچ اند.

                                                                                                        ناتانائیل

مدینه:

   هنوزم باورم نیست

    به لحظه دیدارت نزدیک میشوم

                .........................................................................................................

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛

گفت: فَإِنِّی قَرِیبٌ من که نزدیکم (بقره/186)

 

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم.

گفت: وَاذْكُرْ رَبَّكَ فِی نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَخِیفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ

هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205)



تعداد کل صفحات: 12 1 2 3 4 5 6 7 ...